امیرصدراامیرصدرا، تا این لحظه: 12 سال و 5 ماه و 12 روز سن داره

امیرصدرا گرمای زندگی ما

41 و 42 ماهگي

1396/7/30 11:56
نویسنده : فاطیما
504 بازدید
اشتراک گذاری

سلااام ماماني 

اميدوارم الان كه داري اين مطلبو ميخوني سلامت و شاد باشي عشقم 

از شيرين زبوني هات بگم كه يه روز كه داشتيم از بيرون برمي گشتيم خونه گفتي اخه چرا بريم خونه در رو به روي خودمون ببنديم؟؟ حالا خوبه شما مثل مامان باباي كارمندت شش صبح از خونه خارج ميشي مامان و تايم كمي رو توي خونه هستي. يه روز داشتم نصيحتت ميكردم كه وقتي با بچه ها بازي ميكني وسايلت رو شريك بشي باهاشون، همه حرفامو تاييد كردي، آخرش گفتم حالا وسايلتو به بچه ها ميدي؟ خيلي جدي گفتي نخيررررر 

يه روز كه خوب غذا ميخوردي و منم خوشحال بودم گفتي خوشحالي غذا ميخورم؟؟ گفتم اره، برگشتي گفتي مشخصه!! 

يه مدت به جاي چه خبره ميگفتي كشبره كه بعد چند روز اصلاحش كردي. ميخواستي به تقليد از خانم پشت بلندگوي هواپيما بگي مسافران محترم! ميگفتي مسافرتاي محترم ... به دست انداز ميگي تس انداز. تولزيون به جاي تلويزيون. از اينكه كسي مچ دستتو بگيره خيلي بدت مياد، اولين بار كه اين اتفاق افتاد گفتي دست كفمو بگير همونجا كه مايع ميريزيم رو بگير 

قربون محبتت برم كه روزي چندين بار بهم ميگي مامان دوستت دارم يعالمه، اگه نخندم هي ميگي مامان ناراحتي؟؟ پس چرا نميخندي؟؟ گاهي بهم ميگي مامان خوشگله. يه روز به شدت مريض بودم اومدي گفتي مامانيييي عزيزدلممم چرا مريض شدييي محبتمحبت

شعر جمهوري اسلامي و دعاي فرج رو از تو مهد كودك ياد گرفتي كه خيلي بامزه ميخوني Heart SmileHeart Smile

يه كلمات قلنبه سلمبه هر چند وقت ياد ميگيري كه تو صحبتات استفاده كني، جديدا ميگي منظورم اينه كه، چيزي رو متوجه نشي ميگي توضيح بده، يه بار گفتي اخه توقع دارم بوسم كني 

راستي رفتيم دلفيناريوم برج ميلاد كه تجربه خيلي خوبي بود و دوست داشتي، عين آدم بزرگا نشستي نگاه كردي و هر جا لازم بود دست ميزدي و تشويقشون ميكردي، فدات بشم آخهههه كي انقدر بزرگ شدي. يه بار سرت خورده بود به جايي ميگفتي سرم درد ميكنه دردي رو از تو سرم بكن!! 

عاشق خاطرات نوزاديت هستي و هربار كه برات يكم تعريف ميكنم كلي ميخندي، يه بار گفتي دوست دارم دوباره به دنيا بيام ني ني بشم. مدام اول صحبتات ميگي يه فكري دارم. يه روز داشتم آب ميخوردم كه نگاهم ميكردي، يهو گفتي زياد آب خوردي اصراف شد نصفشو تف كن بيرون!! 

يه روز از طرف سر كارم با مامان جون رفتيم اردو كه خيلي خوش گذشت، توي اتوبوس به آقاي راننده كه خيلي بوق ميزد گفتي آقاي راننده زياد بوق نزن بنزينت تموم ميشه ها، وقتي كه رسيديم هم شعر رسيديم و رسيديم رو بلند بلند خوندي 

يه روز داشتي عصرونه ميخوردي بهت گفتم زود بخور ببرمت تو پاركينگ دوچرخه سواري؛ ديدم فوري رفتي يه تيكه نون گذاشتي تو سبد دوچرخه ت گفتي ببرم براي حسام (پسر همسايه كه باهاش دوچرخه سواري ميكني) آخه تو چقدر مهربونييييي 

برات رنگ انگشتي خريديم كه هر بار ميري حموم كلي اونجا نقاشي ميكشي و كيف ميكني، همين موضوع باعث شد به لاك زدنم علاقمند بشي و عاشق اين هستي براي كسي لاك بزني البته تاكيد هم ميكني كه براي خانوماست نه براي آقايون. هر وقت مانعت ميشم كه بخواي لاك بزني ميگي نگران نباش مامان اتسم داريم پاك كني 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)